غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

545

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

سرخس فرمايد و امير تيمور ملتمس ملك‌زاده را بعز قبول اقتران داده جناب مولوى بسرخس رفت و بعد از آنكه حضرت صاحبقران بسمرقند بازگشت علما و فضلا و مشايخ ماوراء النهر بعرض رسانيدند كه اگرچه تسخير خوارزم بندگان آستان سلطنت آشيان را تيسير پذيرفت اما حاصل آن مملكت تعلق بملك محمد سرخسى گرفت آن حضرت از مفصل اين مجمل استفسار نموده آنجماعت عرضه داشتند كه حالا سرآمد علماى عالم و مقتداى فضلاى بنى آدم مولانا سعد الدين مسعود التفتازانى است كه لمعات مصنفات فصاحت صفاتش چون شعاع خورشيد شرق و غرب عالم را منور گردانيده و نفحات مؤلفات بلاغت آياتش مانند نسايم فروردين شمال و جنوب تمامى روى زمين را خضرت و نضارت بخشيده نظم چنان گرفت جهان را ظهور تصنيفش * كه آفتاب بود ذره بوقت ظهور دقايق سخن او خفى است همچوسها * وليك گشته چو خورشيد در جهان مشهور صرير كلكش در كشف مشكلات علوم * چنانچه نعمه داود در اداى زبور افاضل انام اقتباس انوار انواع فنون از اشعهء ضمير منيرش مينمايند و اماثل كرام التماس اصناف علوم از رشحات فيض خاطر خطيرش ميفرمايند امير تيمور از استماع امثال اين سخنان رقم تاسف بر صحايف روزگار خويش نگاشت و حكم جهان مطاع جهة استدعا حضور جناب مولوى بسرخس ارسال داشت مولانا سعد الدين نخست ببهانه عزيمت سفر حجاز آن ملتمس را اجابت ننمود اما چون ثانيان فرمان صاحبقران در آن باب نفاذ يافت بجانب سمرقند توجه فرمود و چند سال بر مسند عز و جلال در آن شهر بافاده اهل كمال اشتغال داشت و چند تصنيف معتبر در آن مجمع فضلا و دانشور بر اوراق روزگار يادگار گذاشت و امير تيمور در تعظيم آن پادشاه علما و خسرو و دانشمندان مبالغه بسيار مينمود و در مجالس آن جناب را بر زبر توشك خويش جاى داده در وقت مراجعت تا سر طناب پيش خانه مشايعت ميفرمود وفات مولانا سعد الدين در شهور سنه 797 بوقوع پيوست قبرش در بلده سرخس واقع است و تصانيف آن جناب در تمامى علوم عقلى و نقلى از غايت اشتهار حاجت بتعداد ندارد و خرد جزوه‌دان تفصيل آن كتب را از جمله تحصيل حاصل ميشمارد و از مولانا سعد الدين يك پسر ماند مولانا محمد نام و مولانا محمد نيز در سلك علما منتظم بود و مدتى ملازمت امير تيمور مينمود از جناب شيخ الاسلامى ملاذ الانامى سيف الملة و الدين احمد بن شيخ الاسلام قطب الدين يحيى بن مولانا محمد بن مولانا سعد الدين مسعود استماع افتاده كه فرمود در آن اوقات كه جناب مولوى در سمرقند تشريف داشتند جد من مولانا محمد در شهر هراة ساكن ميبود و در آن ايام خبر بزهاد مرغاب و بعضى ديگر از علماء تقوى مآب رسيد كه مولانا سعد الدين در مجلس صاحبقران ظفر قرين باكل طعامى كه حليت آن معلوم نيست مبادرت نموده و مينمايد و ايشان زبان طعن و تشنيع دراز كرده گفتند چگونه جايز باشد كه مقتداى علماء روزگار لقمهء شبهه خورد مولانا محمد از استماع آن سخنان در تاب شده در آن باب رقعه به پدر بزرگوار خود نوشت و التماس نمود كه ديگر در مجلس حضرت صاحبقرانى دست بجانب خوردنى نبرد و آن نامه را بتواچى كه از هراة متوجه ماوراء النهر بود داد و تواچى مكتوب مولانازاده را با ساير مكاتيب در دول